|
چشم مي مالم هنوز
گويي از خواب قرون برخاستم
زندگي گم کرده دنياي قديم
نيست يک خشتي که عهدي نو کنم
خواب و بيداري چه کابوسي عبوس
آشنايان رفته اند
داغ يک دنيا عزيز
واي! وحشت مي کنم
راه خود را بيخودي کج مي کنم
مي دوم در کوچه ها، پس کوچه ها
شايد آنجاها که منزل داشتم
کو؟کجاست
گيج گيجي مي خورم راهم دهيد
آرزوها عشقها گم کرده ام
مي روم دنبال آن گمگشته ها

چه می داند کسی؟
چه مي داند کسي شايد که او هم
دلش زير نگاه من تپيده ست
چه مي داند کسي شايد شبي هم
به يادم آهي از دل برکشيده ست
چه مي داند کسي شايد در آن روز
که وحشي بود و با من ناز مي کرد
دلش با صد هزاران مهرباني
به رويم در نهان در باز مي کرد
چه مي داند کسي شايد در آن شب
که چشمانش به تاريکي درخشيد
نگاهش انتظار ديگري داشت
که يکدم در نگاهم ماند ولغزيد
چه مي داند کسي شايد در آن روز
که دزدانه به چشمم چشم مي دوخت
ولي او بر زبان حرف ديگري داشت
نگاهش از نگاهم گاه مي سوخت
نمي دانم ولي يک نکته دانم
که گر در انتظار من بميرد
دل پسر غروري زنده دارد
که هرگز مهر از لب برنگيرد
  
|