تبليغاتX
پسرک يخ فروش


پسرک يخ فروش

امروز کسی محرم اسرار کسی نیست ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست

گاهی وقتا فرار بهترین و آسونترین راهه ...

فرار از آدمایی که فقط عنوان دوست رو یدک میکشن ...

 من فرار کردم ... همین ..!!

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390| ساعت 12:46| توسط پسرک یخ فروش| |

بر بام زندگی ایستاده ام

و روزهای با تو بودن

آن یاد های خوب

چقدر از دور، نزدیک اند

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390| ساعت 13:56| توسط پسرک یخ فروش| |

گرفتاری بزرگ من این روزا نه درسه

نه امتحانه

نه کار وحشتناک زیاده

بلکه  اینه که باید با خودم کنار بیام

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390| ساعت 16:46| توسط پسرک یخ فروش| |

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390| ساعت 19:46| توسط پسرک یخ فروش| |

با تو هستم
تویی که رویت را  از من بر میگردانی
به چشمانم نگاه کن
اشکهایم هنوز خشک نشده اند
از چه میترسی  ,من گناهت را بخشیده ام
هنوز آنقدر عاشقت هستم که هیچ کینه ای از تو به دل ندارم
تو را به خدا سپرده ام ,نه نگران نباش نفرینت نمی کنم
برایت دعا ی خیر میکنم
دعا میکنم که خدا هم ترا ببخشد وتنهایت نگذارد
دوست ندارم تو هم مثل من طعم تلخ تنهایی را حس کنی
دوست ندارم تو هم مثل من شکستن قلبت را تجربه کنی
پس هرگز نفرینت نخواهم کرد وترا به خدا خواهم سپرد
تا در پناه او به زندگیت ادامه دهی .در کنار هر کس وهر چیز که دوستش داری
به چشمانم نگاه کن , آنها را به خاطر بسپار
آنها همیشه نگران تو هستند

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390| ساعت 19:11| توسط پسرک یخ فروش| |

گاه دلتنگ می شوم دلتنگتر از همه دلتنگی ها گوشه ای می نشینم

وحسرتها را می شمارم و باختن ها را و صدای شکستن ها را ...

نمی دانم من کدام امید را نا امید کرده ام و کدام خواهش را نشنیدم

و به کدام دلتنگی خندیدم که اینچنین دلتنگم؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390| ساعت 19:5| توسط پسرک یخ فروش| |

دیگر گذشته آن زمانی که فقط یک بار از دنیا می رفتی ؛

حالا یک بار از شهر میروی...

یک بار از دیار می روی ...

یک بار از یاد می روی...

یک بار از دل می روی ...

 یکبار از دست می روی ...

و هنوز از دنیا نرفته ای ...

نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390| ساعت 14:37| توسط پسرک یخ فروش| |

سیگارم چه خوب درک می کند مرا...


وای که چه زیبا کام میدهد...

 

این نو عروس هر شب تنهایی هایم...


لباس سپیدش را تا صبح برایم می سوزاند...


و من تا صبح بر لبانش بوسه می زنم...


چه لذتی می بریم از این همخوابی...


او از جان مایه می گذارد و...


من از عمر...


هر دو می سوزیم به پای هم.

 

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390| ساعت 16:15| توسط پسرک یخ فروش| |

خدایا از چه گله کنم؟همه چیز دارمو دلم گرفته !!

چه بنده ی بدی!!!!! نه؟...

همه چیز بهم  دادی و من اومدم که گله کنم؟؟؟

و  دست از پا درازتر برگردم...

ببخشید اشتباه شد خدایا

کاش میشد لباس سیاهمو در بیارمو سفید بپوشم

ولی فک نکنم بشه...

من لیاقت روشنایی رو دارم؟

واسه همینه دلم تاریکه...

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390| ساعت 16:46| توسط پسرک یخ فروش| |

 

نرسیده  به  بعضی  خاطره ها ...

باید  بنویسند :

آهسته  به  یاد  بیاورید ...

خطر ِ ریزش ِ  اشک ...
نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390| ساعت 16:35| توسط پسرک یخ فروش| |

تلخ میگذرد؛

این روزها را میگویم :

که قرار است

از تو..

که آرام جان لحظه هایم بوده ای،

برای دلم..

یک انسان معمولی بسازم...

انسانی  که امد و چندی ماند...

شکست قلبی و رفت ...

اما ...

پایان ناتمام مرا تمام کرد...

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390| ساعت 16:33| توسط پسرک یخ فروش| |

خدایــــــــــا

 خـط و نشـان دوزخت را برایـم نکـش ...

   جهنــــم تر از نبـودنـــش

    جایی را سـراغ ندارم . . . !

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390| ساعت 16:24| توسط پسرک یخ فروش| |

تمام چسب زخم هایت را هم که بخرم

باز نه زخمهای من خوب میشود

نه زخمهای تو ...


 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390| ساعت 16:22| توسط پسرک یخ فروش| |

این روزها تنها دری که به رویم باز است در پاکت سیگارم است

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390| ساعت 14:35| توسط پسرک یخ فروش| |

یه روز اومد تو زندگیم خیلی بهم دروغ میگفت

دوست دارم عاشقتم هلاکه اون خنده هاتم

اول نفهمیدم چی شددلمو برد یواش یواش

بعد که دیگه عاشق شدم دلمو دادم به نگاش

تمام زندگیم شدش تک تکه لحظه هام شدش

وقتی که دیدعاشق شدم دلموگذاشت زیر پاهاش

با مشت میزد لگد میکرد میخواست دلمو بشکنه

منم که دیونه بودم دلمو گذاشتم زیر مشت ولگداش

مشتاش دیگه کاری نبود خنجر کشید اون بی وفا

دلمو گذاشت روی زمین تیغ میکشید اون بی مرام

رو دل من با خنجرش اسمه یه عشقو نو  نوشت

میگفت که عاشقش شده دنباله قربونی بوده

گفتم دلم قربونی بود قربونیه عشق تو بود

بکش بزار خون بپاشه زیر پاهاش شگون داره

غضا بلا دور میکنه خونه دله قربونیه عشقه تو

اونم که نامردی نکرد تیغو کشید کشت دلمو

خونه دله عاشق من شد قربونیه یه عشقه نو

خون می پاشید زیر پاهای عشق اون

با خنده های خوشگلش با نگاه مهربونش

کشت دلمو زیره پاهای عشقه نو

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390| ساعت 14:6| توسط پسرک یخ فروش| |

یه روز وقتی به گل نیلوفر نگاه می کردم ترس تموم وجودمو برداشت ، که شاید منم یه روز مثل گل نیلوفر تنها بشم . سریع از کنار مرداب دور شدم . حالا وقتی که میبینم خودم مرداب شدم دنبال یه گل نیلوفر می گردم که از تنهایی نمیرم و حالا می فهمم گل نیلوفر مغرور نیست اون خودشو وقف مرداب کرده


نوشته شده در شنبه سوم دی 1390| ساعت 13:55| توسط پسرک یخ فروش| |

یادمان نرود با آمدن زمستان اجاق خاطره ها را روشن بگذاریم تا دچار سردی فاصله ها نشویم...........

یلدا مبارک

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390| ساعت 21:20| توسط پسرک یخ فروش| |

پشت پا خوردم ز هر کس که گفت یار منه

چون که دیدم روز و شب در پی آزار منه

هر که دستی از محبت حلقه کردم بر گردنم

دیدم این دست محبت،حلقه دار منه

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390| ساعت 21:9| توسط پسرک یخ فروش| |

شبی غمگین،شبی بارانی و سرد مرا در

غربت فردا رها کرد،دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد،به من می گفت

"تنهایی"غربت است ببین با غربتش با من چه ها

کرد،تمام هستی ام بود و ندانست که در قلبم

چه آشویی به پا کرد،او هر گز شکستم را نفهمید

اگر چه تا ته دنیا صدا کرد

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390| ساعت 21:7| توسط پسرک یخ فروش| |

اگه یه روز من مردم و تو منو دوست داشتی پنج

شنبه ها بیا سر مزارم و گل سرخی روروی قبرم

بذار تا همیشه اون گلی که بهت داده بودم رو به

خاطرم بیارم...ولی...اگه تو مردی...من فقط یه

بار میام سر مزارت...میام و اون دسته گل سفید

مریم رو که با خون خودم سر خشون کردم،برات

میارم وعاشقنه کنارت جون میدم تا بدونی هیچ وقت

تنها نیستی

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390| ساعت 21:4| توسط پسرک یخ فروش| |


قالب وبلاگ :: :: كدهای جاوا